محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
957
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
س 1 : فا : پس چون گشتاسپ از اين عالم برفت بهمن به ملك بنشست در بلخ و به هر ملكى رسولى كرد و همه ملوك او را طاعت داشتند ، و بنى اسرائيل به شام بسيار شده بودند و هم از بنى اسرائيل يكى را بر خويشتن ملك كرده ، و عزير مرده بود و تورات به دست ايشان اندر مانده . بهمن رسول فرستاد به شام به زمين بيت المقدّس بسوى ملك بنى اسرائيل ، و او رسول بهمن را بكشت . پس چون بهمن خبر يافت خشم گرفت ، و بخت نصر را بخواند و پادشاهى بابل و عراق و شام و مغرب به دو داد و گفت : ديگر باره برو و بيت المقدس را ويرا ( ن ) كن چنان كه كرده بودى ، و بفرمود كه سپاه و خواسته ، چندانكه خواهى ببر . بخت نصر پنجاه هزار مرد از لشكر بگزيد و سيصد سرهنگ بگزيد و از علما سه تن را بگزيد و سه وزير خويش را يكى دارنوش بن بهمن ، و ديگر كيرش بن كيرگان [ فا b 88 ] و سيوم را احشوش ( ؟ ) و سپاه بكشيد . . . س 1 : ص و صب : - عبارت و محتوى بسيار با نسخه اساس ما و چاپى متغاير است ، ناگزير مىآورم : و گفتيم اندر حديث [ ملوك ] عجم كه بهمن از پس گشتاسب بنشست و گروهى گفتند كه او خود پسر گشتاسب بود ، و گروهى گفتند كه او پسر اسفنديار بود و او را به لقب اردشير خواندندى و گفتندى اردشير بهمن ، و آبادانيها كردى ، و عبادت بسيار كردى و آتش پرستيدى ، و دين مغى را بزرگ داشتى و با تواضع بودى ، و گروهى گفتند كه چون اردشير نامه به كسى نبشتى خويشتن نبشتى و چنين نبشتى : من اردشير عبد الله و خادم الله المقرّ لقدرة الله ، و او را حكمها و كينها نيكو بودى ، و اردشير بن بابك ، و وى را به كنيت ابو ساسان خواندندى كه او را پسرى بود بزرگ شده نام او ساسان ، و دخترى بودش نام او هماى ، و هماى را به لغت تازى . . . خوانند و او را باز گذاشته بود كه چون رستم امير سيستان بود ، پدرش را بكشته بود ، و مادرش بود نام او استوربان ( صب : استر ) ، از فرزندان طالوت از بنى اسرائيل ، زنى بود كه عقلى تمام داشت و تدبير نيكو ، و چون كار مملكت راست كرد ، مادرش گفت لشكر به سيستان بر ، و خون پدرت اسفنديار باز خواه . او مادر را اجابت كرد و لشكر بكشيد سوى سيستان . و پسر رستم فرامرز نام بود و با او حرب كرد و فرامرز را كشت ، و برادرش را بكشت نام او زوار ، و دستان پدر رستم زنده بود ، و او را نيز بكشت ، و سپاه به مملكت خويش باز آورد به شهر بلخ ، و پس از آن سالى چند به زمين روميه شد با هزار هزار مرد مقاتل و ظفر يافت و باز آمد و به آخر عمر اين دختر خويش را كه هماى نام بود به زنى كرد ، چنان كه به دين مغى اين روا بودى . پس اين دختر از وى بار گرفت و مرگش نزديك آمد . پس دختر گفت : ملك از پس تو اين زاده كه در شكم من است اگر پسر آيد و گر دختر ! پس او همه خلق را گرد كرد و اين دختر را به ملك بنشاند و ملك او را داد كه اندر شكم او بود ، و تاج ملك بر شكم او نهاد ، و مردمان از او خشنود بودند از عدل و داد از وى و از آن تدبير كه وى كردى مردم از وى بشنيدندى . پس وى روزى چند ديگر بماند و بمرد ، و گويند كه ملكش هشتاد سال بود ، و گروهى گويند صد و دوازده سال بود ، و پس از مرگ او مردمان گرد آمدند و اين دخترش ، هماى ، را ملكه كردند از بهر آن كه اندر شكم او بود و گفتند اگر پسرى آيد آنكه اندر شكم است و